امروز بعد از خیلی مدتها ... شامپو رفت تو چشمم
and u have no idea how much it hurts ...
مردم و زنده شدم ... بچه که بودیم چقدر احمق بودیم که چشمامون رو نمی بستیم و هی شامپو میرفت تو چشممون ...
امروز قشنگ اون احساس و درد یادآوری شد ...
اون درد وحشتناک و اینکه نمیدونی چه عکسلعملی نشون بدی و با اینکه میدونی باید چشمات رو باز کنی و با آب بشوریش ولی محکمتر میبندیش ...
حالا اون موقع مامانت بود که سرش نق بزنی و گریه کنی و تقصیرها رو بندازی گردنش که تو سرم رو شامپو مالی کردی که رفت تو چشمم
حالا چی؟ تک و تنها چه غلطی میخوای بکنی؟
دیشب خوابتو دیدم ..
خواب دیدم بهم میگی نه ... دیر شده ...
یعنی ممکنه یه روزی تو بهم بگی نه؟
ممکنه؟
ممکنه روزی بیاد که من قدرت به دست آوردنت رو نداشته باشم؟
خوبه که تمام احساس های آدم با هم پیر و با تجربه میشه ..
یعنی اگه دلت میخواد بتونی یه کاری رو انجام بدی و احساست شدیدا قراره با اون ارضا بشه ...
روزی که بلد میشی انجامش بدی احساست ارضا شدنت پیر شده و دیگه به رخش نمیکشی
فک کنم بهش میگن پخته و اینا ...