حال عجیبی دارم ...
در تمام طول عمرم احساسی که الان دارم رو تجربه نکرده بودم ...
شدیدا نیاز دارم به تنها بودن ...
به اینکه صدایی جز صدای خودم و آلبوم های مورد علاقه ام به گوشم نرسد ...
از رومنس بسیار گریزان شده ام ...
از دعواو مرافه نیز به همان میزان ...
از میهمانی و دردر به همان میزان قبل ...
احساس کوفتکی شدید دارم ...
امروز بعد دردی طاقت فرسا ناشی از ترک اعتیاد ارامشی تجربه کردم رویایی ...
روی تختم دراز کشیده بودم و اناتما میخوند ..
موسیقی کم کم هوا شد و من به خوابی خوش رفتم ...
وقتی بیدار شدم ... احساس کردم حالم خوب شده ...
ولی شنیدن صدای اعضای خانه همانا و دود شدن خواب رویایی همانا و برگشت به واقعیت همان .
...
حالم خوب نیست ..
حالم بد هم نیست ...
حالم هیچ است ... هیچ ...
حالم میز است و صندلی ...
حالم آدامس خرسی و رانی نیست ...
حالم اسفالت خیابان است ...
حالم خنده و حتی گریه نیست ...
حالم نگاههای بیتفاوت است ...
نمی دونم حالم چشه!!!!