چهارشنبه، 7 تیرماه 1385


حال عجیبی دارم ...
در تمام طول عمرم احساسی که الان دارم رو تجربه نکرده بودم ...
شدیدا نیاز دارم به تنها بودن ...
به اینکه صدایی جز صدای خودم و آلبوم های مورد علاقه ام به گوشم نرسد ...
از رومنس بسیار گریزان شده ام ...
از دعواو مرافه نیز به همان میزان ...
از میهمانی و دردر به همان میزان قبل ...
احساس کوفتکی شدید دارم ...
امروز بعد دردی طاقت فرسا ناشی از ترک اعتیاد ارامشی تجربه کردم رویایی ...
روی تختم دراز کشیده بودم و اناتما میخوند ..
موسیقی کم کم هوا شد و من به خوابی خوش رفتم ...
وقتی بیدار شدم ... احساس کردم حالم خوب شده ...
ولی شنیدن صدای اعضای خانه همانا و دود شدن خواب رویایی همانا و برگشت به واقعیت همان .
...
حالم خوب نیست ..
حالم بد هم نیست ...
حالم هیچ است ... هیچ ...
حالم میز است و صندلی ...
حالم آدامس خرسی و رانی نیست ...
حالم اسفالت خیابان است ...
حالم خنده و حتی گریه نیست ...
حالم نگاههای بیتفاوت است ...
نمی دونم حالم چشه!!!!


 
Comments (0) | | 11:00 PM