چهارشنبه، 7 تیرماه 1385


وسط جمع و جور کردن بند و بساطم دو تا تقویم پیدا کردم ...
مربوط به سالهای 78 و 79 ...
رندم ورق زدم و بعضی هاشو نوشتم ...
حال و روزمو ببین فقط بخند ... در 17 18 سالگی ...

یکشنبه 10 مرداد سال 1378
سلام ... امروز الهه اینجا بود ... ساعت 2 تا 4 کلاس داشتم ... یه کتاب الهه داد به شیما با اسم پیشگویی اسمانی ... میگه قشنگه . راستی ناناز میخواد عروسی بگیره . من دوباره حوصله ام سر رفته.


سه شنبه 12 مرداد سال 1378
سلام امروز مامان و شیما رفتن کلاس رانندگی ... من و پری شاد ماندیم تنها ... راستی فردا عقده سارای خاله جمیله است ... سکته نکردی؟ من که شکه شدم ... امسال عروسی زیاد داریم.

دوشنبه 29 شهریور سال 1378
سلام ... من هنوز نتونستم ارتباط از دست رفته بیان خودمو مامان رو بدست بیارم ... حالا ببینیم چی میشه ...
شیما قرار بود براه امتحان رانندگی بده ولی نرفته ... من امروز هم با الهه کلاس دارم ... باز دوباره الگوریتم و فلوچارت شروع شد . الان مامان پایینه ... من بالام ... شیما رفته حموم ... پری شاد هم رفته کنار پنجره میگی شاچی بیا ... نمیدونم چرا تو کوچه دنبال شیما میگرده!!!

شنبه 10 مهر 1378
سلام . حال شما ؟ امروز یک آقایی به اسم حاتمی اومد سرمون که نمیدونی چی بود ... ریاضی داشت از کله اش میزد بیرون .... به هر حال آقای اسلامی امروز یک پلی کپی داد که 100 تا سئوال داره ... باید برای فردا حل کنم .اسلامی خیلی تند درس میده ... من سختمه بنویسم .... دلم برای تبسم تنگ شده .

چهارشنبه 26 مهر 1378
امروز آقای قاسمی اومد سرمان ... چه بوی عطری میده ... من با بچه ها درگیر شدم و همه شان با من بد شدند ...
امروز انتخابات شورا هم بود که من انتخاب نشدم ... نمیدونم چرا خانم سینکی اون حرف رو به من زد به هر حال کلی گریه کردم حالا دیگه زیاد مهم نیست.


یکشنبه 16 آبان 1378
سلام ... حالت چطور است؟ امروز در مدرسه درس خواندم که جالب بود ... اسلامی نیامده بود . جالب است که فردا 50 تا تست فیزیک باید بزنم که اصلا جالب نیست ... از عربشاهی بدم میاد. بسیار خسته ام و بی حوصله.

چهار شنبه 20 بهمن 1378
سلام ... چی بگم .. درسه های این ترم همه سخت است ... این دو هفته عین زهر مار بود. از نارانی با اون چشمای چپش متنفرم ... حسابان هم که امروز درس داد سخت بود . فردا آقای مهاجرانی میخواد بیاد صحبت کنه برامون .
نمیدونم کیه .. از نظر درسی بسیار عقب هستم . هنوز لای شیمی رو باز نکردم . فیزیکم که اصلا باز نکردم . تازه حسابان هم دست و پا شکسته بلدم . از این مدرسه متنفرم . از بچه هاش بدم میاد البته نه همه شاید تقریبا نصف .آقای نارانی روی همه درسام تاثیر گذاشته و هیچ کدوم رو نمیتونم بخونم . دلم برای مدرسه و بچه های فبلی تنگ شده . این موس لعنتی هم که ادا در میاره .. کلا از همه چیز خسته شدم و فضا بسیار مناسب است برای گریه کردن ... پس فعلا ....


 
Comments (1) | | 12:40 AM