پنجشنبه، 24 فروردینماه 1385
چه و قت به آرامش و ثبات خواهم رسید
تو بگو
بدون آنکه تنها باشم
چه وقت کودکی ام با بزرگ سالی تلفیق میشود
به همراه گریه هاش و خنده هایش و صافی هایش
تو بگو
چه وقت میتوانم ظریف و شکننده باشم؟
بدون ذره ای اسقامت
نازک
تو بگو
با تو هستم
بگو ... چه وقت میتوانم دختری باشم
دختری کوچک که باید مراقبش بود تا زمین نخورد
روی چمن بازی کند تا خراش بر ندارد
و آیا کسی هست گریه ام را وقت زمین خورن تسلی بدهد؟
موهایم را ناز کند و نگوید : بزرگ میشی یادت میره
بگو چه وقت میتوانم گلی باشم که مرا زیر پرچین بگذاری
تا فقط با شپره های بی خطر هم صحبت شوم
من
تک تک سلولهای بدنم از قدرت خسته است
بگو چه وقت میتوانم بندهای خیمه شب بازی ا ز دست و پایم باز کنم و
آیا کسی هست مرا یاری کند تا بدون بند بایستم؟
به من بگو
چه وقت
Comments (0)
| | 12:27 AM