در زندگی لحظاتی هست که دچار گه گیجه ای بس شدید میشوی
نمیدانی عاقل هستی یا جاهل
نمیداند بازی میدهی یا بازی داده میشوی
نمی دانی بازیگر هستی یا کارگردان
نمیدانی کودک هستی یا بزرگ
خنگ هستی یا باهوش
زیادی فهمیدی یا اصلا نفهمیدی
زرنگی یا پپه
اصلا نمیدانی کی بود چی شد کجا رفت
کیه کیه در میزنه .. درو با لنگر میزنه
من کیم .... تو کی ای ... اینجا کجاست .. اینو ....
در این گونه لحظات اصولا تمایل شدید به انجام اولین کاری که به ذهنت میرسد را داری
و چون دچار سردگمی هستی نمیدانی که بعدا همون کاره دقیقا همون کاری بوده که نباید میکردی
در اینگونه موارد بهترین راه حل این است که همه چیز را به دست زمان بسپاری
روی تخت دراز بکشی و نفسهایت را بشمری
آری زمان همه چیز از جمله مرا نیز در خود حل میکند
زمان حلال تمام وجودات است
هم ساده هم پیچیده
پس میتوان خود را داخل این همه همهمه کرد ....دستها را در جیب فرو برد .... سر ر ا به طرف آسمان گرفت و سوت زد
اینگونه لحظات در زندگی من بسیار است