یکشنبه، 30 بهمنماه 1384


رفتم واسه خودم یه همدم خریدم
همدمم صحبت نمیکنه
گوش هم درست و حسابی نیمده
موقع گوش کردن غذا هم میخوره
اصلا همش میخوره
هی خرت خرت
ریشه های قالی رو هم میخوره خنگ
هی بهش میگم نکن حالیش نیست
ولی خب همدمه دیگه
ازش رودرواسی ندارم
باهاش راحتم
اونم واسه من شرط خاصی نذاشته
گرچه فکر نکنم از من زیاد خوشش بیاد
وقتی بهش دست میزنم ضربان قلبش تندتر میشه
نمیدونم از عشقه یا ترس
شایدم من از قبلی ها بهتر باشم براش
چه میدونم
باهام که حرف نمی زنه
میبینی حتی همدممی که حرف نمیزنه و موقع گوش دادن هم غذا میخوره رو باید بخرم
...


 
Comments (2) | | 12:20 AM