شنبه، 8 بهمنماه 1384


چی بگم
زندگیم شده حول و حراص بی وقفه
از تحملم حارجه
هر چی سعی میکنم که به روی خودم نیارم و خودمو بزنم به بی خیالی و بگم بخندم باز کم میارم
دائم خودمو در حالتی میبینم که دارم لز یه بلندی پرت میشم پایین
گفتم که از تحملم خارجه
دلم میخواد بخوابم و دیگه چشمام رو باز نکنم
دیگه نسبت به کلمه شیرین حساس نباشم
حتی اگه همه با هم فریاد بزنن شیرین
باز هم من بخوابم و نشنوم چی میگن و چی میخوان
خسته ام


 
Comments (0) | | 10:28 PM